جان!جان!جان! - تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 13:16
هو اللطیف همسر جان میگه:نیمه شب و توی خواب هی میگفتم:جان،جان،جان! دقیقا سه بار و دستم هم لابد روی شکمم بوده :) پ.ن:شاید همین امروز زمان زایمان و اومدن نی نی مشخص بشه ... فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین!ای جانک خندانم/ من خوی توی می دانم/ تو خوی شکر داری / بالله که بخند ای جان...! بگذریم!
باهار عمرم - تاریخ: 1398/2/4 ساعت: 13:16
هواللطیفمی دونم بهشت زیر پای مادرهاست ها ولی اگه یه بار دیگه به دنیا می اومدم دلم میخواست به جای مادر،پدر بشم :))*میخوام نماز بخونم،به همسر جان میگم اگه نی نی گریه کرد یعنی پستونکش از دهنش افتاده،بذار
در انتظار بهار کوچک زندگیم... ! - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:07
هواللطیف! سلام!و یه وقتایی هم هست که آدمیزاد نیاز مبرمی به نوشتن داره و چه خوب که هنوز وبلاگی هست که میشه یه دستمال برداشت و گرد و خاک گوشه و کنارش رو پاک کرد و دوباره نوشت:سلام!یه وقتایی هم هست که آد
مرغ دلم باز پریدن گرفت،طوطی جان قند چریدن گرفت،اشتر دیوانه ی سرمست من،سلسله ی عقل دریدن گرفت ! - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:07
یا سیدالسادات! امروز روز بازار بود!باید برای همسر جان هدیه ای می خریدم برای همین چند هفته ی آینده که قراره پدر بشه و توی این شلوغ بازار کارهای آخرین هفته های بارداری اگه فرصت امروز رو از دست میدادم دی
ان مع العسر یسرا - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:07
یا اهل التقوی و المغفره صبح علی الطلوعی بیدار بودم،نماز خواندم و قرآن و دعا! همسرجان رفت سر کار و من همین طور لم داده روی مبل گوشی چک کردم و سریال دیدم و در حینش بافتنی کردم و سر آخر که گرسنگی فشار آو
جواب تلخ بدیع است از آن دهان نباتی!! - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:07
هو اللطیف این قدر خوشم میاد از بعضی از این تعارف های قدیمی ها که تعارف نیستن و یه حقیقت دلچسبی توشونه! مثلا خیلی از این پیرزن و پیرمردهای قدیمی هستن که اگه بهشون بگی:"صبحتون یا شبتون بخیر"! بهت جواب
بیرون بیا! فصل بهاره - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:07
هو الجمیل انتخاب من برای دکور و چیدمان خانه، همیشه گل طبیعی هست! چند سالی میشه که بنت قنسول و پنجه ی مریم پای ثابت گلخانه ام بوده ن که اواخر هر پاییز یا اوایل زمستان خریده مشون و تا اواخر خرداد سال بع
برکت های فراموش شده - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:07
هو الرحمان دقیقا از کی قرار شد اون قدر سخت بگیریم که دیدارهای هفتگی یا نهایتا ماهیانه مون بشه دیدارهای سالانه؟! یک بار عید نوروز و یک بار دیگه هم به وقت غم یا شادی و تمام ... (ان شا الله که همیشه به
قصه ی هزار و یک شب! - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:07
یا معافی داشتم از نسل دکتر ها قطع امید می کردم؛ تا همین دکتر آخری که شاعر از آب درآمد و بعد دیدن برگه ی سونوگرافی بهم گفت: " این داستان زندگیته،قصه ی هزار و یک شب،بخونش!" دوباره امیدوار شدم ...! نام تو آرامه ی جان من است ... و بیدک الخیر بگذریم!
پیچ در پیچ - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:07
هو العزیز دلم کتاب می خواست و دلم به شیرازه بود این بار که دوستش دارم چون علی رغم دوری راه،دسترسی بهش با مترو آسانه و وقت کمی میگیره و همون اول که واردش میشی با یه عالم صنایع دستی و آثار هنری خاص مواج
ای جانک خندانم/من خوی تو می دانم ... - تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 12:07
هو اللطیفهمسر جان میگه:نیمه شب و توی خواب هی میگفتم:جان،جان،جان! و دستم هم لابد روی شکمم بوده :) پ.ن:شاید همین امروز زمان زایمان و اومدن نی نی مشخص بشه ... فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین! تو خوی شکر داری!بالله که بخند ای جان...! بگذریم!